بی تو ز جهان سیرم، ای کاش که می ماندیدر عشق تو من پیرم، ای کاش که می ماندیتصویر تو بر دیوار، اندوه تو در سینهمن خیره به تصویرم، ای کاش که می ماندیاز شدت دلتنگی، در اوج شب و مهتابهر ثانیه دلگیرم، ای کاش که می ماندیاین زندگی ام بی تو، یعنی که عذابی سختمن بی تو ز خود سیرم، ای کاش که می ماندیوقتی که به قبرستان دیدی که به آن زیرمگویی که گلم پیرم ، ای کاش که می ماندیمحمدصادق رزمی (0 لایک)
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
(0 لایک)
برچسب: سیب, نویسنده: یلدا صمیمی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 13:10
گاه می اندیشم ...می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداریتو توانایی بخشش داریدستهای تو توانایی آن را داردکه مرا زندگانی بخشد
(0 لایک)
برچسب: زندگانی, نویسنده: یلدا صمیمی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 13:10

عاشقان را بگذارید بنالند همه ...
مصلحت نیست این زمزمه خاموش کنید
من بگویم با درددل من گوش کنید
بهتر ان است که این قصه فراموش کنید
من از این پس به همه عشق جهان میخندم
به هوس بازی این بی خبران میخندم
خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است
کارم از گریه گذشته است بدان میخندم...
(0 لایک) 
تاریخ : دوشنبه 23 مرداد 1396 در ساعت 21:55
واعظی پرسید از فرزند خویش
هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟
یک مسلمان هست آن هم ارمنیست
(0 لایک) برچسب: مسلمانی, نویسنده: یلدا صمیمی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 13:10
شب را نوشیده امو بر این شاخه های شکسته می گریم.
مرا تنها گذار
ای چشم تبدار سرگردان !
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پر پر کنم.
مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم
و به دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم.
سپیدی های فریب
روی ستون های بی سایه رجز می خوانند.
طلسم شکسته خوابم را بنگر
بیهوده به زنجیر مروارید چشم آویخته.
او را بگو
تپش جهنمی مست !
او را بگو: نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام.
نوشیده ام که پیوسته بی آرامم.
جهنم سرگردان!
مرا تنها گذار.
(0 لایک)
ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﮐﺎﺵ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭﻡ
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﮔﻨﺠﻪ ﺍﯼ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ ﻭ ﻗﻔﻞ ﮐﻨﻢ
ﺩﺭ ﺗﺎﺭﻳﮑﯽ ﻳﮏ ﮔﻨﺠﻪ ﺧﺎﻟﯽ ...
ﺭﻭﯼ ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﻳﻢ
ﺟﺎﯼ ﺳﺮﻡ ﭼﻨﺎﺭﯼ ﺑﮑﺎﺭﻡ
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺳﺎﻳﻪ ﺍﺵ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻴﺮﻡ.
از ناظم حکمت
ترجمه احمد پوری
(0 لایک)